معرفی وبلاگ
در تماشايي ترين اغراق خيال، تجسم آرامشي مبهم، مرا به مرور ياد تو وادار مي كند
صفحه ها
دسته
وبلاگ های تبیانی
دنياي ديگر من
رفقاي قديمي ثبت مطالب
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 154390
تعداد نوشته ها : 113
تعداد نظرات : 866
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

سلام
امروز ميخوام يكم درد دل كنم.اميدوارم كه تا آخر بخونيد.
خيلي وقته دارم مطلب مي نويسم.آره خيلي وقته كه دوس دارم اينجا شعر بنويسم كه كسايي كه دوس دارن بخونن.اما نميدونم چرا اين اواخر اينقد نا اميد و بي انگيزه ام.
بايد اعتراف كنم دلم خيلي واسه چند وقته پيش تنگ شده
يادمه يه سال،يه سال و نيم پيش اينجا يه شور و حال عجيبي داشت.اينجا من دوستايي داشتم كه فكر نمي كردم يه روزي ازشون جدا بشم.
كساني كه خيلي بهشون عادت كرده بودم و خيلي دوسشون داشتم.
اگه مطالب اوليه و نظراشو بخونيد ميبينيد كه چقد دوستاي خوبي داشتم.و البته نظراي خصوصيشون هم بسيار زيبا و دلگرم كننده بود.
اون روزا اينقد صميميت بين ما بود كه بيشتر به يه خونواده شبيه بود اينجا.اگه يكي از بچه ها يه روز نميومد واقعا هممون دلواپس ميشديم.
خلاصه خيلي روزا و لحظه هاي خوبي داشتيم.
اما نميدونم چي شد كه يه دفعه همه چي بهم ريخت.انگار يه زلزله اومد و همه رو بهم ريخت و رفت.يادمه تو اون صميميت من اولين كسي بودم كه گفتم ميخوام وبلاگ نويسي رو كنار بذارم.گفتن نرو.منم با اينكه نمي تونستم بمونم،موندم اما حالا همشون بي معرفت شدن و رفتن.حالا ديگه من موندم و خودم.تنهاي تنها
ديگه اسم وبلاگاشون هم يادم رفته اما تا جايي كه تو ذهنم باشه اسم خودشون يا وبلاگشونو مي نويسم.
*روياي دريا....(اورسي)
*مرجان خانوم....كه چند روز پيش تولدش بود.
*شيطون ترين فرشته ي خدا........(آنشرلي)
*عشق رويايي.......(بهاره...خواهر كوچولو و عزيزم)
*محمد امين...(داداش كوچولوي خوبم)
*رودخونه كوچولو......(جعفر )
*چكاوك...(كه البته اون روزا وبلاگ نداشت و هر روز ميومد مي گفت داداش ميخوام يه وبلاگ بسازم به نام ستاره ي شب.و آخرش هم ساخت )
:::::::و كمي ديرتر:::::::
*آرزوي عشق
*شتر عاشق
*حضور عشق
*صادق 
*نسل 21...(پسر كوچولوي شيطون اون روزا)
و و و...........خيليا كه ديگه يادمم رفته
توي لينك"مطالب رفقا" هم دوستاي ثبت مطالبم رو مي تونيد ببينيد.
....................
اينم جواب سوال فردي بنام يلدا كه گفته بود از كي و چجوري شروع به شعر گفتن كردي؟
من از 15 سالگي واسه خودم يه چيزايي مي نويسم كه نمي دونم ميشه بهشون گفت شعر يا نه.!
شعر گفتن حس ميخواد.
به نظرم كسي كه عاشق نباشه نمي تونه شعر بگه....حالا ممكنه يكي عاشق جنس مخالف باشه ، يكي عاشق خدا ، يكي عاشق مادر ، يكي عاشق زندگي ، يكي عاشق طبيعت ، يكي عاشق وطن و ......
ولي در كل كسي كه عاشق نباشه حس شعر گفتن درش پيدا نيست.چون شعر نشات گرفته از عشقه و شعر بدون عشق،روحي نداره
............
اينم يه بيت اول آخرين شعرم كه هنوز تكميل نشده.(گفتم بي شعر نباشه اين پست)
باد اينبار هم در شب
برد پيراهن سپيدي را
در سايه ي سياه بي پايان
گم ميشود دختري تنها

دسته ها : درد دل...
1389/2/12 14:49
X